X
تبلیغات
من فقط یک نفرم
موسیقی
درود به دوستان پر اندیشه ی رهگذر ازین بلاگ


امروز اتفاقی افتاد ... آقای پاکزاد یک تک آهنگ بیرون دادند ... به نام " زندگی بسته ای"


نمیخوام جایی برم .. نه ته ... نه به بهشت ... نه فروشگاه ...

امروز یا این لحظه نمیخوام از این قطعه بگم .. میخوام از روند بگم ... وقتی شما در قبال یک سری زنجیره ها یا اتفاقات اطرافتان واکنش سریعی نشان دهید .. دقت کنید، واکنش سریع ... دو نتیجه برای این حالت در پیش رو دارید ... دسته ی اول اینکه واکنش شما به اطرافتان بصورتی فانتزی ظاهر میشود(چه درست و چه غلط) و دسته دوم فقط برای نوادر رخ میدهد که همیشه بهترین راه را در لحظه بر میگزینند ... غالب ما انسانها در دسته ی اول جا داریم ... پس در هر صورت نتیجه فانتزی و ناپایدار است ... یعنی گاهی درست و گاهی اشتباه است .

من اعتقاد دارم ما انسانها درواقع نسبت با آنچه میبینیم رشد میکنیم و واکنش نشان میدهیم ... پس واکنشهای شما نسبت به زندگی بشدت در گروی اطرافیانتان میباشد... حتی یکی از بهترین راهنماییهایم به شما اینست که برای شناخت واقعی یک انسان ، اطرافش را بشناسید ، زیرا که انسان دروغ گوست ولی حاله دور او که شامل فضا و انسانهای اطرافش به شما واقعیت را نمایان میکنند .

تلخ است ولی بشنوید ::: پس گاهی که میبینید که از زندگیتان راضی نیستید ، و نیاز به تغییر دارید ... دوست هایتان را تعویض یا زیاد کنید ... با تغییر اطرافتان ممکن است که شما تغییر کنید ... البته این کار دشوار است و برای هر شخصیتی پیشنهاد نمیشود.

حالا برمیگردیم به آهنگ هادی پاکزاد بعد از هفت آلبوم ... هفت عدد زیباییست ... هر چه باشد رازهای زیادی را دارد .. نیکونیست بعد این عدد هفت ...

حرفم اینست ... انتظار ها با لا میرود وقتی میگویی ... "انقراض مرموزه نهنگ های آبی ... هدایت طبیعت به مرگ اکتسابی " ... انتظار از آهنگ سازی ات از کلامت از صدایت ... اینها انتظار نیست اینها رشد کردن است ... اینها عادی است ... رشد عادی است ... برای یک زندگی بسته ای ترانه ای سرودن زیباست ولی نه با این همه ذهن آزاری و آهنگ های نامناسب .. شعر با آهنگ متناقض میشود و میچسبد... انگار که آهنگ را در یک ساعت ساخته باشند ...

و

شاید لامسه غریضه ی شیرینی برای انسان باشد که شکل و تعبیره بدی دارد ولی یک انتخاب بیشتر نیست و کسی نمیتواند درستی و نادرستی آن را به قطعیت بگوید ... 



+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1392ساعت 0:40  توسط کاوه | 

هادی جان فرار دوایی نیست که باید بدست بیاری ...

شجاعت در خود بودن خلاصه می شود . . . . . . . . .


پس کسانی که بلاک می شوند تقصیرشان ترس توست ... ;)


انسانها وقتی راحل سوالهای ذهن خود را نیابند ... به دو دسته تقسیم میشوند .. گروه اول، گروهی که توانایی رویایی با چالش عدم جواب را دارند و گروه دوم، گروهی که نه ... گروه اول توانایی رشد را دارند ولی گروه دوم ... محدوده ی خود را به مراتب تنگ تر میکنند ...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 1:34  توسط کاوه | 
سلامی آرام

سلامی بی آلایش ، تنها برای نشانی از وجودم برای تو


سلام به دوستانی که هادی پاکزاد، خواننده ی فضا ساز ایرانی رو بعنوان مخاطب خود بر گزیدند ...


امشب هوس کردم ازش بنویسم ... ( واقعیتش اینه که دارم نظم طبیعت رو حفظ میکنم و قانون جاذبه و دافعه رو برقرار میکنم.)

:)

نام قطعه : ما داریم می افتیم ... یا  We Are Falling

قطعه ششم از آلبوم "عنصر مشترک" مسیح قروی(غروی شایدم) البته همون غروی :) .. شعر از هادی پاکزاد


میخوام اشاره کنم که این شعر از کجا اومده ... فضای این شعر از ذهن یک انسان منطقی و واقع گرا بر میخیزند، زیبایی در نحوه ی بیان ذهن این انسان از شرایط اطراف و جامعه اش است ...

ببینید :      من دارم میگندم، پس چرا میخندم         من دارم می سوزم، چرا لب میدوزم

              ما داریم میبینیم، پس چرا میشینیم        ما از هم نگذشتیم، ولی دیر برگشتیم

...

به دلایلی نمیخوام وارد معانی بشم ، چون بیشتر من مبهوت زیبایی بیان شدم . مثلا :

             اینطرف یک میوه، اونطرف یک مرده    تشنه اما میوه رو، یک خدا له کرده

          به تنت میچسبم، که بفهمم هستی     تو نمی فهمی نهههه، همه ی شب مستی


.... توضیحات این دو بیت زیبا : تصور کنید که "میوه"=منابع و ذخایر کشور   و  "مرد"= مردم آن کشور ... حالا این دو را در دو طرف خود تصور کنید... مردم به منابع نمیرسند و تشنه اند ... و دارندگان این منابع باعث زایل شدن آن هستند ... مردم خود را به آنها میچسبانند تا شاید ابراز وجودی کنند ولی دارندگان در غنای کامل آن منابع غرق و بیتفاوت اند .. شاید ما مردم را نیز فراموش کردند ..

بخوانیم :     و بدانید که ای مردم به یکدیگر نیاز دارید ، پس همدیگر را له نکنید ::

           ما داریم میمیریم، چه پر از هم سیریم      ما داریم می افتیم، کاش بهم میگفتیم



میپوسیم ، اما نمیبوسیم ....

توضیحات: تنها ترس بزرگ فرا ذهنی بشر در هر امری ریشه در ترس از مرگ دارد ، برای بهتر زندگی کردن باید بر این ترس غلبه کنید ، برای غلبه چند نکته را متذکر میشم:

برای از بین بردن ترس از مرگ :   1. خود را بشناسید.     2. بدرستی زندگی کنید.(آنقدر آزاد ولی به کسی صدمه ای نزنید)     3. وابستگی خود را به هر چه فکر میکنید به سمت تهی سوق دهید.    4. رنج را موهبتی بدانید که روح شما را بزرگتر میکند ...

آرتور شوپنهاور : اغلب آنچه داریم، شروع میکند به داشتن ما.


وقت آروم ... طبیعتتان شاد ...


   





برچسب‌ها: we are falling, masihe gharavi, common element
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1392ساعت 0:33  توسط کاوه | 

I wanna reach my warmest Hi to Ur heart dears friends

;}

Hi Dear Friends

This Time I decided write in English, I think since now I will write in English in this blog …

I wish I could comprehend the HP's Song … then I could put the song into incur a criticism or judge.

Certainly I might have mistaken because of misunderstanding then pardon me, if there is any.

We received the seventh album of HP in name of Vertical Cemetery this year which that was specific one.

Three D's ago when I climb the rocky mountain I decided investigate all the seven albums beside together simultaneously, and then maybe we could decide what happened to HP during these 10 years generally.

I understand a little now … boundary between sound and silence and black or red rose and deaf or receptive and reality or truth and life's limitation flow in all of them and different for everyone …

Maybe all are just an illusion.

From Love to Love with Philosophy

From ourselves to others with philosophy

 

I can fell Ur heartbeat when I or U listen and think during the  song s and I thinks its our bound now and and and , and nothing else matter .

&)

 


برچسب‌ها: hadi pakzad
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1392ساعت 15:19  توسط کاوه | 
به درد و دل روحت سلام

                                      به لبخند بی دریغت سلام

به عادت تا ظهر خوابیدنت سلام

                                      به انسان بودنت سلام


قطعه ی چهارم آلبوم گورستان ایستاده ::  یک شاهکار ... یک نتیجه ی پاکزادی ... یک قطعه ی آخر برای 3 قطعه ی قبلی و جواب سه قطعه اول آلبوم ... در واقع این قطعه فقط عکس جملات 3 قطعه ی قبلی است ، حتما می پرسید یعنی چه ؟ و چگونه ؟ ... ببینیم :

زل می زنی به ابزار بینایی ام
میپرسی از من، که کجایی ام

حالا با تمام افکار سه قطعه قبلی به آرامش رسیده و به یک معنا رسیده و به آن معنا زل زده و ...معنا میگوید : حالا که به من میپرسی از من میپرسی که کجاییم !!!

در آلبوم مکالمه با کر هم هادی پاکزاد این شروع رابرای قطعه هشت خود دارد که می گوید : " داره مردمک چشم زیبات گشاد میشه .. "" و مهمتر ازینها اینکه گوینده ی این قطعه کیست ؟؟ بله ... پاسخ به 3 قطعه ی اول این آلبوم ،گوینده ی این قطعه است ، یعنی زندگی ،

مخترع عاطفه ی پلاستیکی ام
مبتکر جملات مکانیکی ام

شاعر حتما یک مهندس است :دی ...قطعه ی دوم را به یاد دارید : مخترع عاطفه ی پلاستیکی همان کدهای لذت و درد در قطعه ی دوم است . او(زندگی) دلیلش بود.

من سرعت مغز های شیمیایی ام
من نیاز به دانش مومیایی ام

قطعه دوم: این سطح از درد نوح را در یک روز پیر می کند ، پس مومیایم کن ... : دی

لذت کشف های ماورایی ام
من انزال های غم در تنهاییم

او بود که شخصیت این سه قطعه را به فکر واداشته بود زیرا اوست که لذت این کشف هاست او(زندگی) همه چیز است .
قطعه دوم را بیاد دارید که میگفت سبک کردن بغض تو ارتفاع به دلیل تنهایی ... دلیلش او(زندگی) بود.

من شاعر قرن های جدایی ام
من ساکن شهرهای انتزاعی ام ، انتزاعی ام

و بود که این همه قرن ها را ساخته بود و ما نمی داستیم برای چه ؟
قطعه اول ، شهری طراحی کنم به آغوشت و بسط بدم، او(زندگی) بود که ساکن در آن شهر بود و شخصیت داستان را به آنجا می کشاند .

حمله ی هورمون های اورگاسم زایی ام
من حاوی متون پر تداعی ام

دنیایی که چشمات میبندی ام
من دلیل ترس از بلندی ام

یادتونه که از بلندی میترسید ... دلیلش او(زندگی) بود.
رویاهایش را در قطعه ی اول بیاد دارید  دلیلش او(زندگی) بود .

من دقت ریز ایده آل خواهی ام
من وسواس نگاه پادشاهی ام

قطعه سه ، کسی که دوست داشت باشد و همان ایده آل زندگیش بود ، دلیل این همه او(زندگی) بود.
وسواس نگاه پادشاهی بود که باعث شد ما رو میلیارد ها سال برای بلوغ هدایت کند و دلیلش او(زندگی) بود.

من تنهایی بی وصف در اقلیت ام
من لذت های عشق در امنیت ام

دلیل تنهایی هایش او(زندگی) بود، زیرا اوست که همه چیز هست ، تنهایی بی وصف .

من شاعر قرنهای جدایی ام
من ساکن شهرهای انتزاعی ام ، انتزاعی ام

او بود که این همه قرن ها را ساخته بود و ما نمی داستیم برای چه ؟
قطعه اول ، شهری طراحی کنم به آغوشت و بسط بدم، او(زندگی) بود که ساکن در آن شهر بود و شخصیت داستان را به آنجا می کشاند .


قهرمان زندگی های موازی ام
من دستگاه به این نوع شبیه سازی ام

قطعه سوم : شخصیت دیگر( سایه) برای ملاقات از دنیای موازی آمده بود، ولی دلیلش زندگی بود.
زندگی دستگاهی است که در آن همه چیز ما شبیه سازی می شود .





امیدم اینست که آلبوم هشت قطعه داشته باشد تا آرامش را باره دیگر بگیری


برچسب‌ها: قطعه چهارم کجایی ام, Vertical Cemetery hadi pakzad
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392ساعت 0:34  توسط کاوه | 
سلامی به سیالی افکارم برای نفوذ به تو

                                         سلامی به شیرینی شبی با تو ، همان اندازه اکنون غمگینم

سلامی به غمگینی دوری دو چشم حسودت، 

                                       سلامی به دوری، مرهمی جز نزدیکیت نیست ...

    سلامی با تمام احساس آشفته ام ... راه رفتن برایم سخت شده ... غم تو سنگینی می کند .


برای سایه ات از دل و جان گذاشتم ندیدی ، وقتی چشمانت را باز کنی دیگر بی جانم .


قطعه سوم آلبوم گورستان ایستاده را به دو شکل می شود ترجمه کرد :

1. کسی که میخواستم باشم .     2. کسی که میخواستم باشی.

البته در زبان انگلیسی ترجمه اول صحیح است ولی این فارسی است که ترجمه دوم را بیرون میدهد .


رو تخت تنت یک ربات مچالست
دستهات منطبق بین کشالست

شاید که این تعبیری از مرگ باشد ... نه مرگ واقعی ... مرگ روحی ... 

شاید : {تلفیقی زیبا از (( مرگ و ازرائیل(سایه) ))=(( زندگی و آرزوهای دست نیافته(سایه) ))}

اون سایه اومده واسه ملاقات
اما نه برای گوش دادن به حرفات

توصیفی از فضای شخصیت داستان ... و اینکه ایده آل های خودش بشکل سایه ای (ویژگی سایه اینست که همواره در  تعقیب شماست) او را رها نمی کند .

اون اینجاست با زنجیر برای دستات
اون اومده با یک لیست از شکستهات

اون امیدهای مردست از خود تو
اون آرزوی سوختست که شده تو

ایده آل های زندگی که میخواهیم به آن برسیم در واقع خود ماست در جهان های موازی ... ولی اکنون آنها برای انتقام آمده اند . ( کسی چه میداند شاید انسان ها در جهان های موازی از هم انتقام می گیرند تا جهان برای یک روح منصفانه باشد.)

پوستم نمیگنجونتم
چشمم نمی خوابونتم

کسی که میخواستم باشم
آروم نمیذارتم

گذشته اذیتش می کند ... مواخذه اش می کند ... آنقدر که تحمل خود را ندارد(زیرا او به ایده آل هایش نرسیده) و خواب ...

از آرشیو بیرون میکشتم
و دستگاه باز میخونتم

آرشیو همان گذشته ی زدگیه اوست ... اینکه گذشته ی او را مدام جلوی چشمانش می آورد ...

کنار تو میذارتم
به حرف وا میدارتم

تو در اینجا آرزوهایش است ... تو زندگیه اش است که به آن نرسیده است ... تو تمام توجه اش است، تو مرکز آرزوهایش است، که از بین رفته است .

کسی که دوست داشتی باشم
به تو بر نمیگردونتم

... مواخذه ی خود با خود ...

با لحنی آروم :         یه خبر تو راهه ، نه به این بیرحمی
همه چیز خوب میشه، اینو زود میفهمی ، همه چیز خوب میشه ...

(((  بعد از دیوانه شدن خودش خودش را آروم میک ند ... به آن احتیاج دارد .... باید به خودش فکر کند  و با خود میگوید طبیعت اشتباه کرد ، درست . ولی من کجا اشتباه کردم ؟؟؟

تا حالا شده کاره بدی انجام بدید و بعد کلی خودتون رو سرزنش کنید .. بعد درست تو همین لحظه یه حس خوب بهتون دست میده که من میتونم جبران کنم و درستش کنم ، بیشتر جنبه ی روحیه یی داره و ناخودآگاه خودمون آروم می شیم ، در واقع گاهی نتیجه ی خوبی هم برای آروم شدن می گیریم ...      )))
 در واقع با مواخذه کردن خودمان خود را منقلب میکنیم ...



حس کلی :: وقتی با لحنی آرام میگوید که : " همه چیز خوب میشه ..." ، یعنی وقتی شما آرزویی دارید و به آن نمی رسید  و این شما را دیوانه می کند، سعی می کنید که خودتان را با جملات خوب آرام کنید ... گذشته اذیتش می کند ، در دو قطعه اول با منطق فکر می کرد ولی در این قطعه فقط به خودش فکر میکند ....



  صادق هدایت ... هادی پاکزاد ... ؟؟؟

کاوه


برچسب‌ها: هادی پاکزاد و آلبوم گورستان ایستاده vertical cemet
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 23:37  توسط کاوه |